وحدت و یکپارچگی

ما با « این » به زمین اشاره می کنیم و با « آن » به آسمان . « این » یعنی دنیا ، یعنی بدن ، یعنی آمال و آرزوها ، یعنی خواهش و شور و هوس ، یعنی فیزیک ، یعنی جسمانیت . یعنی هر آن چه که باید از « این » نصیب برد و به ناحق به نام « آن » تحریم شده است . « آن » یعنی براهما ، یعنی آزادی ، یعنی خدا .

بد دانستن دنیا ، اهانت است به قداست آن . زمین خانه ماست . ریشه های ما در خاک دویده است . دنیا محکوم نیست . دنیا ممدوح است . سکوی پرش ماست . باید در این دنیا ریشه دواند و از آن نصیب برد . همه می گویند باید ریشه ها را از خاک بیرون کشید تا در آسمان پرواز کرد . من می گویم باید ریشه ها را در خاک گسترده و محکم کرد تا بتوان شاخ و برگ ها را در آسمان گستراند . محکوم کردن دنیا و پرستش آسمان به ثنویت می انجامد .

بین « این » و « آن » تفاوتی نیست . این دو در واقع دو تا نیستند ، یکی اند . نسبت ماست که آن ها را دو تا می نمایاند . حماقت محض است اگر بین « این » و « آن » که در واقع یکی اند ، خصومت بیافرینید .بین ماده و روح خصومتی نیست . ماده ، عین همان روح است . ماده ، نامی است انحرافی که ما به روح داده ایم . نباید بین « این » و « آن » خصومت انداخت . خصومت ، زاده ذهنی است که درگیر دوگانگی است . ثنویت ، زاده ذهن گرفتار و درگیر است . « آن » شکوفایی « این » است .

خدا در تضاد با دنیا نیست . خدا در دنیا است و دنیا در خدا . زمین در تضاد با آسمان نیست . آن ها دو روی یک پدیده اند . تو « این » را به خود نزدیک می دانی ، زیرا ذهن تو در وضعیتی نیست که نادیده را ببیند . ذهن تو به ملموسات و مشهودات خو گرفته است . آن چه لطیف و ظریف است ، از چنگ نگاه زمخت تو می گریزد . اگر ذهنت آرام بگیرد ، اگر سکوت و ژرفا را تجربه کنی ، نادیده را نیز خواهی دید . خدا نادیده نیست . او از شدت حضور ، غایب می نماید . ذهن تو برای دیدن خدا هنوز مستعد نیست . خدا را می توان به وضوح مشاهده کرد . باید نگاهت را مستعد نظر کنی .

با دنیا خصمانه برخورد نکن . عاشقانه در آغوشش بگیر . خصومت را بر نتاب . کل را باید دید . خدا و جهان جدا نیستند . مرزی آن ها از هم جدا نمی کند . البته تنگنای زبان ما را مجبور می کند برای خدا و جهان دو واژه جداگانه وضع کنیم . این کژتابی زبانی ، موجب کژتابی هستی شناسانه شده است . این ماییم که در زبان از آفریده و آفریننده سخن می گوییم . این ماییم که تقسیم می کنیم و مرز می کشیم . زبان ذاتاً دوگانه گرا و دوآلیستی است .

در واقع و نفس الامر ، یک حقیقت بیشتر وجود ندارد . غیب الغیوب است و بس . ذات ربوبی است و بس . هستی مطلق است و بس . تنها روند خلاقیت بی انتهاست که هست . هیچ چیز متجزی نیست . هیچ چیز جدا نیست . توده آشوبناکی بیش نیست . ذهن ماست که قالب می سازد و بر این توده آشوبناکِ یک شکل می افکند و تقسیم بندی می کند .

من کجا تمام می شوم و تو کجا آغاز می شوی ؟ چه مرزی من و تو را از هم جدا می کند ؟ این مرز را کجا می توان کشید ؟ کجا ؟ بین من و تو تمایزی وجود ندارد . هواست که در تو جاری می شود و تو نفس می کشی . اگر این هوا یک لحظه خود را از تو دریغ کند ، خواهی مرد . همین هواست که در من جاری است . یک لحظه پیش در من بوده و اکنون در توست . همین هوا یک لحظه پیش حیات من بود ، اکنون حیات توست . دوباره حیات من می شود و باز به تو باز می گردد . ما کجا از هم جدا می شویم ؟ زندگی مدام جاری است . زندگی ، چیزی است جاری بین من و تو .

کل ، حقیقتی یکپارچه است . همه چیز همبسته و مرتبط است . هر چیزی با رشته هایی بی شمار به چیزهای دیگر گره خورده است . این جهان پاره پاره نیست . این جهان ، یک کل یکپارچه است . « این » و « آن » ، من حیث المجموع ، یعنی خدا . ذاتی که بسیط است و این و آنی ندارد . ذات خدا عین اضداد است ، نه مجموع اضداد . او همه چیزهای متضاد را در ذات خویش به وحدت می رساند . به همین دلیل است که من این همه تناقض گویی می کنم .

بنابراین باید در همه چیزهای زمینی و خاکی ریشه داشت و در همه چیزهای آسمانی و روحانی و همه چیزهایی نیز که از حوزه فهم ما خارج اند ، بال گسترد . ریشه ها در محدود ، بال ها در نامحدود .

نباید تارک دنیا شد . ترک دنیا به منزله بریدن ریشه هاست . به همین دلیل است که رهبانان و مرتاضان رنگی به رخساره ندارند . آن ها بی ریشه اند . اگر درختی را از ریشه هایش جدا کنی ، همه شکوفه هایش بی درنگ می پژمرند ، برگ هایش می ریزند و شاخه هایش می خشکند . اگر کسی خود را از ریشه های خاکی اش جدا کند ، دیگر هر روز گل های تازه آشنایی و دیدار نمی دهد ، هر روز آواز تازه ای نمی خواند و از سفر به اقلیم ناشناخته ها باز می ماند . او مرده است ، به فتوای من بر او نماز کنید . اینان آدم هایی قابل ترحم اند . به کمک محتاج اند . بیمارند .

ممکن است آن ها برای مثال میل ج... را در خود بخشکانند ، اما با آن ، عشق را نیز در وجود خویش کشته اند . شور ج... « این » است ؛ عشق ، « آن » . شور ج... را ژرف تر نگاه کن ، به عشق تبدیل می شود . شکوفه ها باید نه فقط بر شاخه های تو ، بلکه بر ریشه های تو نیز بروید . این گونه است که اول ، آخر می شود . این گونه است که آغاز ، پایان می شود . این گونه است که در دانه ، باغ های خرم و بی شمار دیده می شود . عمیق تر نگاه کن : آن سو پیش از این سو وجود دارد .

اگر به خشم خود عمیق تر نگاه کنی ، مهر و علاقه را در آن می بینی . این جاست که معجزه ای در نگاه تو رخ می دهد . این جاست که روح لطیف هستی ، دامن لطافتش را بر سر تو نیز می کشد ، لطیف می شوی . این جاست که به مقام جذبه می رسی و به زودی تو نیز آشکارا خواهی دید که « این » ، آبستن « آن » است ؛ که جهان زهدان است ؛ که معنویت در زهدان جهان می بالد و به دنیا می آید . ماده ، تنها یک پوشش است . پوششی برای معنا . دانه ، در تضاد با درخت نیست . دانه ، حفاظ درخت است . ماده ، حفاظی برای معناست .

همیشه جستجوگر وحدت اشیا باش . دین ، وحدت است . در تکثر ، دین گم می شود . خصم خصومت باش . خصومت ، دل را می میراند ، سنگ می کند .

گروهی از دزدان ، به اشتباه ، به صومعه ای زدند . آن ها گمان کردند که این خانه به مردی ثروتمند تعلق دارد . صومعه ، ظاهری غلط انداز داشت . همین آن ها را به اشتباه انداخته بود . اما راهبان آن صومعه جانانه جنگیدند و دزدان را فراری دادند .

دزدان در خارج شهر به هم رسیدند . یکی از آنان گفت : « بد نشد ، صد روپیه گیرمان آمد .» رییس دزدان خشمگین شد و فریاد زد : « احمق ها ! آیا من بیش از صد بار به شما نگفته ام که هیچ وقت ماتحت خود را با شاخ راهبان در نیندازید !؟ ما پیش از این که وارد صومعه بشویم ، پانصد روپیه پول داشتیم !»

من هم می گویم از رهبانان و تارکان دنیا اجتناب کن . اگر با پانصد استعداد وارد دِیرشان بشوی ، با یک استعداد بیرون می آیی : استعداد فرار کردن . آن ها دشمن توانایی ها هستند . آن ها دشمن « این » اند . به همین دلیل ، در باطن ، دشمن « آن » نیز هستند .

« این » را ، خاک را ، زمین را عاشقانه دوست بدار . عشق تو خاک را به کیمیا بدل می کند . ریشه در خاک و شاخ و برگ در آسمان .

 

 

4 / 7 / 88

/ 0 نظر / 17 بازدید