فقط یک میوه رسیده می افتد

یکی از بزرگترین مسایل ... مساله ای که بسیار متناقض پدیدار خواهد شد ، اما حقیقت است : شما پیش از اینکه بتوانید نفستان را از دست بدهید ، باید به آن نائل شوید . فقط یک میوه رسیده به زمین می افتد .

رسیدگی  همه چیز است . یک نفس نارَس نمی تواند بیفتد ، نمی تواند معدوم شود . و اگر شما با یک نارَس بجنگید که آن را از بین ببرید و نابودش کنید ، کل تلاش شما به شکست می انجامد . بیشتر از  آنکه نابودش کرده باشید ، به طرقی تازه و نا محسوس ، آن را نیرو گرفته خواهید یافت .

این چیزی اساسی است که باید فهمیده شود : نفس باید به یک اوج ، به یک قله برسد ، باید قوی باشد ، باید به یک تمامیت نائل شود ؛ فقط پس از آن است که می تواند از بین برود . یک نفس ضعیف نمی تواند نابود شود و این یک مساله می شود .

شما فقط اگر غنی باشید ، می توانید فقیر باشید . اگر غنی نباشید فقر شما نمی تواند آن زیبایی را داشته باشد که مسیح مدام موعظه می فرمود : در روح فقیر باشید . فقر شما نمی تواند  آن برجستگی را داشته باشد که گوتام بودا وقتی فقیر شد داشت . تنها یک انسان غنی می تواند فقیر شود ، چون شما فقط آن چیزی را می توانید از دست بدهید که دارا هستید . تنها ثروت داشتن برای واقعاً غنی بودن کافی نیست ، شما در عین حال هنوز می توانید فقیر باشید . اگر جاه طلبی کماکان آنجاست ، شما فقیر هستید .

آنچه که شما دارید ملاک نیست . اگر شما به قدر کافی داشته باشید ، آنگاه آرزو ناپدید می شود . هنگامی که شما به قدر کافی ثروت دارید ، میل و آرزو ناپدید می شوند . نابودی آرزو ، معیار و محک بسندگی است ؛ آن وقت شما غنی هستید ، می توانید رهایش کنید ، می توانید فقیر شوید ، می توانید فقیری شبیه بودا شوید . و آنگاه فقر شما غنی است ، آن وقت قلمرو سلطنت خویش را داراست .

دانش مورد نیاز نیست ، اما این بدان معنا نیست که شما می بایست جاهل باقی بمانید . جهل شما واقعی نخواهد بود . وقتی که به قدر کافی دانش گرد آوردید و به دورش افکندید ، آن وقت به جهل نائل شده اید . آن وقت شما واقعاً جاهل می شوید ؛ مثل سقراط ، کسی که می تواند بگوید : من فقط یک چیز را می دانم که هیچ چیزی نمی دانم .

هنگامی که شما زیاد بدانید ، متون مقدس را شناخته باشید ، گذشته و سنت را شناخته باشید ، آن گاه ، ناگهان از پوچی تمامی آن آگاه می شوید ، به ناگاه مطلع می شوید که این دانش نیست . این قرضی است . این تجربه وجود خود شما نیست ، این چیزی نیست که خود شما به شناخت آن رسیده باشید . شما صرفاً آن را جمع آوری کرده اید . آن دانش به دلیل شما پدیدار نشده است ، یک رویش نیست . فقط جمع کردن زباله از درهای دیگر است ، قرضی و مرده . اگر از این موضوع مطلع شدید ، آن وقت می توانید کل آن دانش را رها کنید . در آن رها کردن ، نوع جدیدی از جهل درون شما پدیدار می شود . این جهل ، جهل جاهل نیست ، این به همان سان است که یک انسان خردمند هست ، به همان سان که خرد هست .

آنچه که من آموزش می دهم متناقض به نظر خواهد رسید اما واقعیت زندگی است . تناقض ذاتی زندگی است . من به شما نفس پرست بودن را می آموزم ، چندان که بتوانید بی نفس شوید . من به شما کاملاً نفس پرست بودن را آموزش می دهم . آن را پنهان نکنید ، والا ریازاده خواهد شد . و با پدیده ای نارَس مبارزه نکنید ؛ بگذارید برسد و به آن کمک کنید . آن را به اوج بیاورید .

وقتی که نفس به اوج برسد ، آن وقت شما به هیچ کس نیاز ندارید تا به شما بگوید که نفس جهنم است . شما آن را خواهید شناخت ، چون اوج نفس اوج تجارب جهنمی شما خواهد بود ، یک کابوس دهشتناک خواهد بود . و آنگاه به هیچ کس نیاز نیست تا به شما بگوید : رهایش کن ! تداوم حمل کردنش دشوار خواهد شد .

شما هیچ چیزی را فقط با مباحثه منطقی نمی توانید بیاندازید . شما فقط وقتی می توانید چیزی را بیاندازید که آن چیز چنان دردآور شده باشد که بیش از آن نتوان حملش کرد . نفس شما هنوز دردآور نشده است ؛ بدین قرار است که حملش می کنید .

هیچ چیز نارَسی نمی تواند بیفتد . میوه نارس محکم به درخت می چسبد و درخت هم به میوه نارس سفت و سخت می چسبد . اگر آن را به زور جدا کنید ، زخمی از آن در پشت سر باقی می ماند . داغ آن زخم تداوم خواهد یافت ، جراحت همیشه تازه خواهد ماند و شما همیشه احساس ناراحتی خواهید کرد .

بنابراین از نفس پرست بودن نهراسید . شما هستید ، والا خیلی پیش تر از اینها ناپدید شده بودید . نفس پرست باشید ، نفس پرست کامل ، نفس پرست مطلق ، انگار که تمامی هستی فقط برای شماست که هست و شما مرکز آنید ، تمامی ستارگان به گرد شماست که می چرخند و خورشید برای شماست که طلوع می کند ؛ همه چیز برای شماست که هست ، فقط برای کمک کردن به شما که اینجا باشید . مرکز باشید و نترسید ؛ چون اگر بترسید آن وقت هرگز رسیده نخواهید شد . بپذیریدش ! بخشی از رشد است . از آن لذت ببرید و آن را به اوج برسانید .

وقتی که به اوج برسید ، ناگهان آگاه خواهید شد که شما مرکز نیستید . این یک اشتباه بوده است ، این نگرشی کودکانه بوده است . اما شما یک کودک بوده اید ، بنابراین هیچ چیز غلطی در آن نیست . حال شما رسیده و پخته شده اید و اکنون می بینید که مرکز نیستید . واقعاً هنگامی که ببینید مرکز نیستید ، شما می بینید که در هستی هیچ مرکزی وجود ندارد یا آنکه همه جا مرکز است . یا هیچ مرکزی وجود ندارد و هستی همچون یک کلیت است ، تمامیتی بدون هیچ مرکزی به عنوان یک نقطه کنترل ، و یا اینکه هر یک اتم یک مرکز است .

نفس خواهد افتاد . نفس به آهنگ خود فرو خواهد افتاد . اگر فقط بگذارید رشد کند و به رشدش کمک کنید ، هیچ نیازی به انداختن آن نخواهد بود . این بسیار عمیق است . اگر شما آن را بیاندازید ، نفس در درون بر جای می ماند . چه کسی آن را خواهد انداخت ؟ اگر فکر می کنید که شما خواهید انداخت ، شما نفس هستید . بنابراین هر آنچه را که شما بیاندازید ، چیزی واقعی نخواهد بود ؛ چیز واقعی جان سالم به در خواهد برد و شما چیز دیگری را خواهید انداخت .

شما نمی توانید خود را بی نفس سازید . چه کسی این کار را خواهد کرد ؟ این کار خود روی می دهد ، یک کرده نیست . شما در نفس رشد می کنید و نقطه ای فرا می رسد ، هنگامی که تمامی چیزها چنان جهنمی می شوند که رویا زائل می شود . و ناگهان می بینید که شما هرگز یک نفس نبوده اید . این فقط یک خواب بود که گرداگردتان را احاطه کرده بود ، یک خواب ضروری . بنابراین یک بخش ضروری رشد را محکوم نکنید .

در زندگی همه چیز ضروری است . هیچ چیز غیر ضروری نیست ، هیچ چیز نمی تواند غیر ضروری باشد . هر آنچه که روی داده است ، هر آنچه که دارد روی می دهد ، روی می دهد ، آن هم به دلایلی قطعی و ژرف . شما به آن نیازمندید ، بنابراین در اشتباه باقی می مانید . نفس فقط پوشش محافظی است که به شما کمک می کند ، از شما محافظت می کند ، کمک می کند تا جان سالم به در ببرید . انسان نیاز ندارد که تا ابد در پوشش محافظ بماند . وقتی که آماده اید پوشش را بشکنید و بیرون بیایید .

 

13 / 2 / 88

/ 0 نظر / 5 بازدید