خداوند همان عشق است

وقتی شهو... و حسادت نباشند ، تمام انرژی های انسان به سوی افزایش عشق هدایت می شوند . شهو... نوعی تب است که انرژی بسیار مصرف می کند ، زمانی که فروکش کرد ، محبت و مهر طلوع می کند ؛ و محبت خنک است ، در حالی که شهو... داغ است و می سوزاند .

محبت خنک است ولی سرد نیست . تنفر سرد است و شهو... داغ . درست بین تنفر و شهو... ، محبت است که طلایی است . نه سرد است و نه داغ . آنگاه تو در دمای گرمای خنک قرار داری . به ظاهر متناقض می رسد : گرمای خنک ! این دمای طبیعی برای شکفتن گل نیلوفر عشق است ...

... والاترین اوج ، مجموع تمام ارزش هاست : حقیقت ، عشق ، آگاهی ، اصالت ، تمامیت . در والاترین اوج ، این ها غیر قابل تفکیک هستند . تنها در اعماق تاریک درّه های ناآگاهی است که این ارزش ها از هم جدا هستند . تنها زمانی که این ارزش ها آلوده و با سایر چیزها مخلوط هستند از هم فاصله دارند . لحظه ای که خالص باشند ، یگانه می شوند . هر چه خالص تر باشند ، یگانه تر و به هم پیوسته تر هستند .

هر ارزشی در سطوح مختلف قرار دارد ؛ هر ارزش نردبامی است با پلّه های بسیار ، برای مثال عشق همان شهو... است در پایین ترین پلّه ، که با جهنّم تماس دارد ؛ و همچنین عشق ، همان نیایش است در بالاترین پلّه ، که با بهشت در تماس است . و بین این دو پلّه سطوح مختلفی هست که به سادگی قابل تمایز است .

در سطح شهو... ، عشق تنها یک درصد است و ٩٩% دیگر ، مخلوطی از سایر چیزها است : حسد ، نفسانیت ، تملّک و تصاحب ، خشم ، جنسیّت و ...

در اینجا ، جنبه جسمانی و شیمیایی چیره است و چیزی عمیق تر از این نیست . بسیار سطحی است و حتی تا زیر پوست عمق ندارد . هرچه بالاتر می روی ، چیزها عمیق تر می شوند و ابعاد تازه ای پیدا می کنند . آن چیزی که جنبه فیزیولوژیک داشت ، اینک بُعد احساسی و روانی به خود می گیرد . آنچه که تنها در سطح بیولوژیک مطرح بود ، اینک جنبه روان شناختی پیدا می کند . انسان در بُعد بیولوژی با تمام حیوانات مشترک است ولی در بُعد روان شناختی با هیچ کدام از حیوانات وجه اشتراک ندارد .

وقتی عشق به عروج خود ادامه دهد و یا عمیق شود ؛ آنگاه آهسته آهسته ابعاد روحانی به خود می گیرد و شروع می کند به فرافیزیکی شدن . تنها اشخاصی مانند بودا ، مسیح و کریشنا این کیفیت از عشق را شناخته اند .

زمانی که عشق به صد درصد برسد ، دیگر نمی توانی تمایزی بین عشق و آگاهی ببینی . دیگر این دو ارزش متفاوت نیستند . حتی دیگر نمی توانی بین عشق و خداوند وجه تمایزی احساس کنی . اینجاست که حضرت مسیح می فرماید : « خداوند همان عشق است .»

او این دو را مترادف می بیند . در این نکته بصیرت عظیمی نهفته است . در سطح بیرون و پیرامون همه چیز با هر چیز دیگر به نظر جدا می رسد . در پیرامون جهان هستی پاره پاره است . هرچه که به مرکز نزدیک تر شوی ، کثرت ناپدید می شود و وحدت طلوع می کند . در مرکز همه چیز یگانه است .

هیچ ارزشی بالاتر و یا پایین تر از دیگری نیست . در واقع اصلاً صحبت از دو ارزش نیست . این ها دو جاده هستند از دره به سوی قله . یک جاده آگاهی است و دیگری جاده عشق است ؛ این راه ها وقتی جدا هستند که تو سفر و سلوک را آغاز می کنی . در ابتدا تو باید یکی را انتخاب کنی . هر کدام را که انتخاب کنی تو را به قله می رساند .

و همچنان که به قله نزدیک تر می شوی تعجب خواهی کرد که سالکین سایر راه ها به تو نزدیک تر می شوند . آهسته آهسته راه ها همگی با یکدیگر تلاقی خواهند کرد . زمانی که به قله برسی همگی یکی بیش نیستند . سالکی که راه آگاهی را انتخاب کرده ، عشق را همچون ثمره آگاهیش در خواهد یافت و شخصی که راه عشق را می پیماید ، آگاهی را همچون ثمره عشقش در خواهد یافت . این ها دو روی یک سکه هستند .

و به یاد بسپار اگر آگاهی تو عشق را کسر دارد پس هنوز ناخالص است هنوز واقعاً آگاهی نیست ، می باید با عشق مخلوط باشد ، هنوز نور خالص نشده و حفره های تاریکی هنوز در آن عمل می کنند و بر تو چیره هستند . اگر عشق تو بدون آگاهی باشد ، پس هنوز عشق واقعی و خالص نیست . می بایست چیزی پایین تر از نیایش باشد ؛ نزدیک تر به شهو... تا به نیایش .

پس بگذار معیارت چنین باشد : اگر راه آگاهی را دنبال می کنی ، بگذار عشق معیار تو باشد ، زمانی که آگاهی تو ناگهان در عشق شکوفا شد ، خوب بدان که آگاهی در تو اتفاق افتاده و به یگانگی Samadhi دست یافته ای . و اگر راه عشق را دنبال می کنی ، آنگاه بگذار آگاهی معیار تو گردد ، هرگاه درست در مرکز عشق تو شعله ای از آگاهی طلوع کرد خوب بدان و مسرور باش که به وطن رسیده ای .

 

29 / 12 / 87

/ 0 نظر / 31 بازدید